
شعر برای روز معلم
آنکه نقاش است و نقشی ساخته
با قلـــــــم طرح نویی انداخته
در مسیر واژه های دوستــــــــی
سطر سطــری زآشنایی داشته
آنکه چون اسطوره های پارســی
عین ولامی را به میم افراشته
هم ردیف انبیاء و عارفـــــــــــان
پوششی بر جـــــهل جاهل بافته
آنکه آهنگ و کلامی دل ربــا
از یرای درس خـــــــــود آراسته
چشمه های معرفت جوشــــد ز او
دانشی از حد فزون انبـــــــاشته
لحظه هایش پر شده از خـاطرات
خاطراتی که زدل جان باخـــته
هرچه از عطرش ببویم کم بود
او گلستان ها ز گل ها کاشته
آنکه معمار است و الگوی همه
لاله ای بر قلب خود بگذاشته
با سلاح علم در راه مـــــــــــــراد
چون جلوداران به کفران تاخته
آن معلّم آن مرّبی آن که او
از فنونش عالمی پرداختــــــــه
او عزیز است و مقامش پاس دار
چونکه یزدان نام او بنگاشته
عارف آن باشد که چون قطعه زمین
هرکسی او را لگد انداخته
یعنی از زهد و کلام و علم او
ذره ای از دانشش برداشته
روز معلم رو به همه ی همکاران فرهیخته و پرتلاشم تبریک میگم
دوستان خوبم این قطعه ی ادبی رو سال گذشته در زادروزفرخنده با سعادت حضرت زهرا(س) دروبم گذاشته بودم و امسال هم ضمن تبریک این روز عزیز به تمام مادران خوب دنیا این قطعه تقدیم به مادران خوب سرزمینم ایران.

ــــــ اگر آفتاب به بزرگترین تاج نور و زیبایی
بدل میشد،کوچکترین نیمتاج دنیا برای خرمن گیسوان تو بود،که در شب های خواب
من و بیداری تو،همچون موج ابریشم بر سر و رویم می ریخت و گرمای خوشبختی را
به جانم میریخت...
ــــــ اگر ماه،به بزر گترین عقیق جهان مبدل می
شد،کوچکترین نگین یرای انگشتری از شبنم و مهتاب بود،تا در انگشت تو بنشیند و
هر بار که به دستهای مهر آلودت بوسه میزنم،شعر جلال بی همتای وجود تورا در
نگاهم جانی دیگر بخشد...
ــــــ اگر ستارگان هفت آسمان،در جام گل لاله ای
می نشست،کوچکترین چراغ برای روشن کردن شب های من وتو بود:شب هایی که من
آرام و بی خبر برسینه ات می خفتم و تو مهربان و بی گلایه،سوزش بیداری را تا
سحر بر پلک های خود احساس می کردی...
ــــــ و اگر غنچه های همه ی گلزار های جهان در
ستاره ای می شکفت،بی مقدار ترین سینه ریز دنیا برای سینه ی گرم و مهربان
تو،تکیه گاه های شبهای کودکی و بی خبری من،بود...
ــــــ تو بودی:آن که به سنگینی گسترده ترین
فریاد ها ،ساکت می ماند،هنگامی که پرواز پروانه ای ــ حتی ــ به شکستن حباب
خواب من می آمد...
ــــــ تو بودی:آن که به گستردگی سنگین ترین سکوت
ها،فریاد در سینه داشت،هنگامی که حتی نوازش نفس های عطر آگینش ، به گمان
او،چهره ی مرا می آزرد...
ــــــ واز این روست که اینک اگر همه ی فریادهای عالم در یک سوی جهان و همه ی سکوت های عالم در سوی دیگر جهان بمانند؛بازهم من فریاد بر خواهم آورد که:
"مادر ترا دوست دارم و می ستا یمت."
یا حق معلم روستا